|
من به یک ستون می اندیشم که ناگاه وقتی
دشمنی آمد مسکنی مخفی برای من باشد من به خطوط ته فنجان قهوه می اندیشم که تصویر قایقی در اعماق افق خود را تا بی نهایت می رساند من به ساکن آن قایق می اندیشم که در پشت دود غلیظ سیگار پیکرش خسته میشود.... من به صدای نامفهوم نوزادی می اندیشم که پی درپی سودای برپاخواستن دارد... من اما امشب میلی دارم چون جنینی که جانش رادر حباب جان مادر می جوید خدای من خواب ..... خنده ای میکنم نمیدانستم که هرجا بروم روح مهتابی شب برمن پیشی میگیرد این جاست که غربت سنگین دلداده گیم را محکوم میکنم ناگهان..... نفهمیدم انگار سحر شد ماه وخورشید کاغذی من به انتظاری کهنه پایان میدهند وناگهان فضا با صدای مبهم در کوچه سخت تخیل گذر میکند برویم بخوابیم...... ماه وخورشید کاغذی من هم فهمیدند شب وروز من فریادی در کوچه است........
پس دیوار بلند دورترین نزدیکی هاست وتو کجایی که ببینی نزدیکی عین دورشدن است.......
امشب رخت میبندم ازصفحه شعر خود
وبادرد غارغار کلاغان شوم برچهره فشرده مرداب گذشته خودرا صدا میکنم...... خسته چون پرنده پیری می بویم شکوفه بغز پنهان شده ام را امشب شعری تازه ای ندارم که درسفره سینه خود جای دهم لیکن فارغ از ننگ آرزو دارم بگیرد دامنم خاک دامنگیر... نفس هایم را حبس میکنم در حقارت زندگی این ها همه یک لحظه است شب و روز........
بابایی من و یادت رفته شبی که رفتی داشتم با همه جنبش هایم روی خطهای متلاشی زندگی دوباره رنگی میپاشیدم گوش دادم به نبض زندگی زندگی داشت روان میشد بر سطح فراموشی فراموشی فراموشی دیدم که میرهی از پوست تنم تا زیستنی طولانی جاری شدند دیوانه وار غریبی یتیم شدن دیدم عقربه ها بی پرده در هاله سایه مادرم از برباد رفتن میگویند وآن تشنج مرگ آلود درصدایی سرسام آور خمیازه میکشید بابایی یک روز من و یادت رفت لحظه های فانی چرخ زنان به همه زندگیم حفره زده اند تنفس هایم با ضربه ها ی موذی حسرت متورم شده اند امروز کمی برمن حق ببخش برمن وابلهانه فکر کردنم حقی بده که بگویم ساکنان زمین همدم خاک های غربت شده اند نقاب میزنند و درنفسهای خود وجودشان دردناک است بابایی گه گاه برمن حقی بده که مانند حق زیستن نگاه ثابتی برمن داشته باشد... ای بابایی ای بابایی من و یادت رفته نگو که نه نگو که پلک هایم پناه بی خطر اشکهایم هستند......
دیگه ایوان هم جای خالی ندارد..........
حیف......... دنیا کوچیک تر از ایوان دل تنگی هام شده....
اشک می بیند که دل چگونه با یادت دست و پنجه نرم میکند درشعله های دل شاخه ی خشکی می سوزد آفتاب کز همه جا بی خبراست جسم خسته من را سایه میکند وزندگی را بی خبر شکل میدهد نمیداند نغمه های ما هرگز به هم نمی آویزد سوی دیگر غبار سرگردانی ازروی جاده نمناکی با شوق قصه گویی میکند.......... سردوسنگین برفراز سایه کورمن جسم خسته لالایی میخواند من نمی خواهم ازخود جداسازم سکوت سینه خودرا زندگی با ورود آفتاب شاید سایه آن را شکل دهد اما...... امادر قاب چیستی یک سوال همیشه پاک میکند شکل سایه هارا باز درکام میکشی وقتی که لحظه تلخ دیدار باد میخواهد که بنالد اما ...... ازمن وهرچه درمن نهان بود گریختی این است که میگویند خش خش برگهای خزان بوی بی وفایی میدهد بیا و برگردو ببین سایه روح من بیگانه کیست ای خورشید سایه من کو قصه دلبستگی ها رکورد خود راشکست اکنون سوی دیگری بنگر امشب مهتاب اولین شبی است که شوم و ناشکیبا نغمه سرایی میکند ازما می گویدوکاش بداند ظلمت درد است.....
تو کیستی گرچه خفته هستی دربستر کام ناگفته ها
باز خواندی تا شعر تازه ای درعطر عود رنگ ببازد برگیسویم می چکد طراوت دستهای تو وشاید افسانه ای کهن به من گوید خموش چه فراریست ازاین دورنمای چشم تو وقتی که لحظه ها گنگ میشوند در صدای تو درعمق روح من تصویر خمیده دوراهیست وقتی که تاابد نسیم گمشده ای بخواهد که بماند می پیچد صدای نازک طبعم در زیر پوست من اوج می گیرد دریچه ای دربسته درمیان دستهای خالی من کجایم یا اینکه تو کجایی حلقه بازوهایت را بگشا آندم که دستهایم فارغ از خالی هاست..... من تهی خواهم شد از دیروزها.... آن روزهایی که هوا ازحباب ها لبریز بود وتو محافظی بود برای پیچکها دیروزها رفتند یک دسته دیگر می آیند ازراه ...... ولی من هنوز به دستان تو معتادم........
آن که یار منست میداند
او خوب میداند این همه آبی دردل من چه میکند او خوب میداند که جنون من در یاد مجنون نمیگنجد او اگر یارمن است میداند که شرم من در فریادی ناگفته است نقش دستی درآیینه تصویر من به یکسو میرود ونگاه بی قرار من خواهان افقهای شانه او او دانست که یارمنست تنها فارغ ازافسانه ها ...... او میداند قلب من می پوسد وآوازهایم میان حباب های هوا رفتنیست اگر نردبان کهنه چوبی فردا با ظهور سایه ای برداشته شود......او خوب دانست یار من می بیندعشق در جعبه سربسته محجوب ریشه ام تبسم های دزدانه میزند
این روزها ناشکیبا در پی خویش میگردم چه گریزیست.....؟؟؟؟؟؟
میترسم ازاین زودتر گفته شدن ها ُ مانند کلاغ های صد ساله در لابه لای گذشته ها اما چه گریزیست...... امروز که گریزی نیست چشم های تشنه بختم میان خانه بلورین ماهی ها به دنبال نفس است در بوته های تشنه درد من سفر افسانه تلخی شد............ دستهایی مرا زخود راندند......... همان روز گوش من پرشداز ناله های گمراه خشن وتو خوب میدانی که گریزی نیست ......پیکرم از شرم جنون میسوزد......دریغا دریغا طغیان کرده است افسونگری پاییز...........
می گویند شادباش گویی کوه را هزاران جلوه رنگین است به بیابان می گویند گرد آن دیوار دنیایی است که راه هایی را به چشم تار آزاد می کند وناشناسی با نسیمی خنک داروی تلخ خواب را به روح تو میدمد..... می فشارم پلک خسته ام را با زخم بیداری ........ دریغا خواب من سخت تاریک است... می گویند تنها می گویند اما....... اما کسی میداند که شعله ای با زمزمه نسیم پا به فرار گذاشته است کسی نمیداند که نور شعله من ازوحشت میدرخشد در نغمه خاموشی کسی چه میداند که درودیوار هر خانه با خورشید من بیگانه است همه میگویند واز پرسشها بی خبرند وقتی که دیدگانشان همه خواب بودند زودتر از خورشید من بی خبر بودندازمن وهرچه که دربستر مضحک روحشان میدیدم ...... آری همه گوینده هستند درتکه ای ازسهمشان در فضا......... ومی گویم خموش چشم فرداهایمان کور است...
وقتی درونم میشکند مهتاب با پای برهنه می آید به سراغ آفتاب شب با هزار تپش ستاره سرمیکشد به بستر مهتاب رفته می پیچد صدای سکوت دررویای دوردست شعر..... شعر این جرقه خواهش بر پنجه های روحم آواز میخواند ونور خویش را گویا برلب سرد من سالهاست که چنگ میزند..... این جاست که باور میکنم قصه های نیمه شب ماه را مانند سایه ای که لغزیده است بربام خیال آه کوچکی را گرفتار هنجره ام میکنم تا آن ابر آشفته حسرت بنشیند بردیوار سینه ام.. کنون فریاد زیبایی بر رویای شوم سرزمینی میگذردکه زمزمه نسیم صحراها ازآن گریزان است... وقتی درونم میشکند خوب میدانم جدال ستاره ها طوفانیست وانگشتان سردم باز خواهند خواند خش خش برگ خزان را .... گرچه هنوز هم چراغی هست دراین دور نمای شب بیابانی......
همه می دانند حتی ارواح کور که گهواره ها در شب به تیرگی رها شدند
غربت / این لفظ کهنه وقتی به طناب دارآویزان شد جرقه ای به دل گورستان زده شد همه میدانند که وعده ای سر پیمان خود نبود ولی افسوس هرگز گمان نبردند که این خواهشی جانسوز برجلوه ای رنگین است ...... بر دیوار سخت تخیلم میلرزید لاله ای وحشی از پرواز مشتی....... باز کن در را باز کن بالهای خسته در نسیم رهگذر ازمهر بوسیده شدند همه میدانند مشت ها همه بوسیده شدند بازهم رویا .....بازهم رویا.......
احساس میکنی
گویی فرشتگان خدا درمحراب پاکی ما سایه افکنده اند ومن همچون ریشه ای تشنه بربالین شبنم نشسته ام من احساس میکنم که روان میشود آفتابی گرم بر حواس خاکی ام من روی خاک ایستاده ام و پشت پنجره ای دلهره ای درحال فروریختن است من با دلهره ها میعادی دارم افسوس که نگاه آبی فرشته ها به شیشه ها میخورد ومیرود احساس کن وقتی که دلتنگی با وقاحت میخواهد ته نشین شود درگودال فراموشی احساس کن وقتی که آرزوهایت دردیدگان متحرک عالم روان میشوند .... احساس من انتهای گم شدگیست وقتی که اعتباری نیست به دیوانگی عشق ترک خورده قلب.... آهسته آب شو چون روحیت وجود خواب و آنگاه بیندیش گه گاهی گذری باید و بارید ازآن ابربزرگ گرچه هستیم انتظاری نقره ای درسینه داشت..........
من را این شبهاپناهی باش
همین شبها که شاید اطلسی باغ یارم دیگر بویی ندارد شاید همین شبها شاید شبهای دگر ولی اکنون نیز پناهم باش میان بازوان سختت پناهی میخواهم وقتی که گنجشکی کوچک به خیال آغوش تو آشیانه میسازد دیریست که میدانم آوای نسیم گم شده است من آن رادرمیان شاخه سرسبزحیات تو دیدم آری پناهم باش وقتی که سایه خواب بید می دود وآن گاه خون میان رگهای من میخزد به دنبال نغمه دلخواه خود من را پناه باش وقتی که خیال تو خوش تر ازنفس های رفته است چرا نگویمت که پناهم باش وقتی که ازبی حاصلی آوای خود درسکوتی نمیروزی خاموش مانده ام ودر حسرت جام جادویی آتشی میشوم میان خاکستر باد برده ای .......
دیدگان تو را درقاب رویاهایم منتظر گذاشتم لیکن افسوس من ندیدم نیمه شب محو شدن آفتاب رنگی بوسه های نیامده ات را پیکرم فریاد میزد من را بکار میان ریشه های سخت عشقت من را شخم بزن وقتی که دیگر پاییزی میان فصلهای زندگی توومن فریاد نمیزند اما صدایی آمد صدای سرزنشی عجیب عاقبت این ریشه ها خشک میشوند من به آن صدا سخت خندیدم ولی دراین جنگل انبوه امروز می بینم مرگ طنین آرزوهایم را میان آسمان تار من ندیدم عاقبت دیدگان خود را میان آسمان شهر رویایی خود آن روز ندیدم من خواب دیده بود که میتوانم درپناه آسمان با تو از غمهای پاک حرف بزنم افسوس میان دستم بودی نگاه آبی تو به ماه میخورد امروز بیدار م ودلتنگ درشب کوچک زیر سقف آسمان تا دلهره ریختن آوار نگاه تو برروی سرم ابرها هم تمام شدند من نیز تمام میشوم..........
گوش بده صدای چیست انگار یک ستاره درمیان صدها ماه ترکید صدایش را شنیدی من شنیدم صدایش را همان شب هم شنیدم میان خیابان وحشت زده تاریک لحظه های فانی را بر سطح فراموشی روان میکردم گوش دادم ترکیدن آن ستاره را میان خطهای کج ومعرج سقف آسمان دیدم من هم دیدم هم شنیدم صدای آن یک سرود زشت بود که با وقاحت تمام میخواند این سرود صدای ترکیدن زندگی من بود درحباب کوچک روشنایی خود به تاریکی ظلمانی آسمان میخندید این زندگی من بود که خشک میشد در کف رودی راکد ای ستاره ترکیده شده صدای ناله های عقربه های نگذشته بود اکنون دیریست که می پندارم اکنون همه ستاره ها وماه ها درحال ترکیدن هستند بگذار که فراموش کنم که چه دیدم که چه شنیدم من از ستاره ها سوختم چه دوراست سالها زمین از آسمان من نگاه کن که به کجا رسیده است این ترکیدن به کدامین کهکشان پرازشهاب اکنون نگاه کن که آسمان شب من حتی آرزو نکرده است ثانیه ای در زمین آفتاب بگیرد......................
چه بی باک است زندگی میان شلوغ ترین تنهایی من را جا گذاشته است تنهای تنها درحالی که درک هستی بدون درک من را به فراموشی سپرده است.......... من راکمی نگاهی کن در وسط سیلاب رهایی از عشق به من نگاهی کن که کمی آهن ذوب شده شاید به من شبیه باشد جامانده ام مانند موجی که می آید بدون آنکه حتی صدایی ازخود داشته باشد آرزوهایم را برای تو درهمان دشت بی بهار به یادگاری گذاشتم ولی اشکهایم جانمانده با خودآوردم برای شعرهای بی رنگم.. بی رنگ بی رنگ....
پاک کن دوباره ازنو بکش دیوانه ترین نقاشی خلق را دوباره ازنو نقاشی کن وفداکن این فدایی جان سپرده را من را رهای رها کن بادها را صدا کن ابرها را باران کن دوباره جهانی به پا کن به باد بگو منرا ببرد به ناکجا آباد به ابر بگو بارانش را بباراند برسر پر هوای من تا پا ک شوم ............ پاک کن با مداد سیاهت تنها یه سنگ بکش سنگی بدون قلب بدون چشم بدون هیچ انسانیت بدون هیچ مظلومیتی تاهرگز نگوید من راپا کن پاک کن تا هرگز خستگی از انسانیت خستگی از گناه نصیبش نشود...... پاک کن وتمامش کن این انسانیت خالی وپوچ را ای کاش پاک کن خوب پاک کند............. ای کاش جنس مرغوب باشد ای کاش انسانیت علاقه ای به پاک شدن داشته باشد تا پا ک شود پا ک کن......... پاک کن
به کدامین گناه من را به برزخ بی نشان ابدیت فرستادی من را باکدامین انسان اشتباه گرفتی که به دنبال بهشتی گم شده فرستادی به من نشانی دادی که بویی ازنشان نمیداد من را با بالهای فرشتگانت بفرست به آسمان شاید ببینی بی گناهی من از گناهم کمتر است این را من نمیگویم چشمانم فریاد بی صدایی میزند که گوش فلک را کر کرده است من را به خیالهای نارس درخت عمل کشاندی دیدی آیادیدی چیزی جز مظلومیتم ندیدی دیدی چیزی جز بازی یک کودک سر به هوا با خاکهای زمینی نبود این باز من نمیگویم همان درخت بلند شاهد من است ولی............ نمیدانم شاید جنایتی حوا گونه مرتکب شده ام بی آنکه دستی درآن دخول باشد من رابکشان به جنون بندگی شاید بندگی شاهدی باشد برای جنایتهای حوا گونه ام.........
شاخه گل چیده شده را گرفتی
برایم آوازی خواندی میان این همه سوال های بی جواب من را با تمام منهای بی انتها به ذلت خوشبختی بکشان بگذار تنها ثانیه ها برا ی رفتنشان بهانه ای داشته باشند من را ببر همرا ثانیه ها برایم ازدقیقه ها بگو بگو این چه رسمی است برا ی گذشتن شبهای بی رنگ من برای بوسیدن من تنها بهانه ای کافی نبود این را تو به ساعت مچ بند دستت گفتی من شنیدم ثانیه ها برایم خبر آوردند این گذشتن یعنی بریدن بریده میشوم با لحظه لحظه رفتنت برو ومن را بسپار به نیامدن هایی که درپی آمدن هستند هنوزم ایستاده ام تا برای بوسیدن بی بهانه ات آماده باشم من هستم بی آنکه تو بدانی ..........................
|
About![]()
Home
|